تبلیغات
دست پخت های یک هیپوتالاموس

دست پخت های یک هیپوتالاموس

قـــُـل...قـــُـل...

شنبه 15 مهر 1391

به زیر 18 سال سیگار نمی فروشیم.

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: شور، تلخ، 


6 سال از زندگی، هر روز خواب روز اول مهر را میدیدم.

به روزی که قرار بود، معلمی مثل یک مادر مهربان دست نوازش بر سرم بکشد.

روز شماری برای به واقعیت پیوستن آرزو های یک کودک پرشور وبازیگوش

ولی تنها چیزی که از سال آرزو هایم برایم ماند،خاطره ی بی حوصلگی ها ی معلم اول دبستان بود...

 

3 ماه از زندگیم هر روزبا امید بالای تخت بیمارستان می ایستادم.

هر روز دست های پدر بزرگم را فشار میدادم و آرام توی گوشش زمزمه میکردم :"همه چیز درست میشود".

هر  روز به امید این که تا مهر همه چیز درست میشود روی پاهایم می ایستادم.

اما تنها چیزی که از این انتظارباقی مانده، تخته سنگیست خیلی دورتر از جایی که در آن هستم...

 

16 سال از زندگیم منتظرزمانی بودم که برادرم کنار دستم توی اتوبان چمران نشسته باشد.

و برایم از تجربه هایی بگوید که هر کدام رنگ و بویی تازه دارد،

تجربه هایی که افشای آن ها هر کدام به قیمت گرفتن حق السکوت های گزاف تمام میشود.

اما این آرزوی 16 ساله ام را یک پرواز ساده از فرودگاه امام خمینی تغییر داد...

 

10 مهر روزی است که یک سال دیگر با آرزویی متفاوت شروع میشود

یک سال دیگر با یک امید واهی

یک سال دیگر که امید دارم بتوانم زندگی  پوچم را توی آن جبران کنم

سالی که من جزو بزرگ سالان محسوب میشوم

سالی که اگر دوستی مرا "کودک" خطاب کرد بتوانم با تمام قوا توی گوشش بکوبانم

سالی که برای همه سال شروع کلیشه است، کلیشه هایی که آن هارا بزرگ شدن تلقی میکنند

سالی که شاید بتوانم نشان دهم:

 کلیشه نماد تجربه نیست...نماد پیر شدن است

 

10 مهر برای من تفاوت بین دارالتادیب و زندان زنان است

تفاوت بین صندلی راست و چپ ماشین است

10 مهر برای من توی این زندگی یکنواخت، یک انقلاب است

روزیست که به جای دیفرانسیل حساب و انتگرال کتاب آیین نامه را توی دستم میگیرم...

 

10 مهر روزیست که 18 ساله میشوم

پنجشنبه 23 شهریور 1391

دانشگاهی که دانشگاه نباشد،دانشگاه نیست!

پخته شده به دست پـــارمیث   

هر چیزی وظیفه ای دارد.مثلن گل باید بو بدهد.گلی که بو ندهد،خب به درد نمیخورد.مثلن بنفشه آفریقایی گل نیست،فقط چند چیز سبز است که بینش چند چیز بیخود بنفش دارد.بعضی وقت ها هم سفید یا صورتی هستند.ولی این ها همشان چیز های بیخود اند.گل نیستند!
یا مثلن این نان شیرمال ها...خب مشخص است که شخصیتشان خدشه دار شده است! نه نانند،نه کیک،شیر هم میانشان نیست.حتی شیرین هم نیستند فقط بوی شیرینی میدهند.خب طبیعتن نان شیرمال یک چیز بیخود است که الکی خودش را به شیر مالیده.
یا مثلن مادربزرگ باید آشپزیش خوب باشد،خب اگر خوب نباشد تو هیچوقت نمیتوانی یک لوبیا پلوی خوب بخوری،این خیانت است.بهتر است قرار داد کنیم که مادر بزرگی که بلد نباشد لوبیا پلو بپزد مادر بزرگ نیست.
یا همین پدر!پدری که کولر را خاموش نکند یک سیستمی در مغزش مشکل دارد.
"پدری پدر اصل و نسب دار است که کولر را خاموش کند و فکر کند هوا خیلی هــم خوب است."

سه شنبه 7 شهریور 1391

مهمان های فراخوانده

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: شور، تلخ، 

فکر کنم خیابان ما برای تردد سران کشور" ترینیداد و توباگو" بسته است
شاید هم برو بچه های "گینه بیسائو و بورکینافاسو" دارند یک دست گل کوچیک سر این خیابان های تازه آسفالت شده میزنند..
باورتان نمی شود  اما احتمالا دیروز زن نماینده "چاد و جیبوتی" را توی بازار روز  میدان الف دیدم ک هلو انجیری جدا میکرد!
در هر صورت امیدورام توی منوی غذای آدمخور هایشان اسمی از دختر های ساکن پسیان نباشد!

پ ن:امیدوارم وزیر بهداشت زیمباوه الگوی خوبی برای خانم وحید دستجردی باشد تا اسرار رفاه اجتماعی و سلامت شگفت انگیز اهالی کشورش رو برای ما فاش کند!

چهارشنبه 18 مرداد 1391

همه چیز با تو خوب است

پخته شده به دست پـــارمیث   

همه چیز خوب است

مثل زمانی که باد توی لباس نخی دختر بچه ی 5 ساله میپیچد

مثل وقتی که نوک لجباز مداد،کاغذ سفید را سیاه میکند

مثل حس پرواز دور یک گردباد

 

همه چیز عالی است

مثل وقتی که زیر سایه ی درخت ها توی ولیعصر راه می روی

یا برای اولین بار پدال گاز را آرام فشار میدهی

یا حتی ساعت هایی که چشمانت را فشار میدهی و خودت را در آغوشی تصور میکنی

 

همه چیز بهتر از همیشه است وقتی بدانی

کسی هست ک میتوانی سنگینی بدن کرختت را روی کله ی بزرگش بیندازی!

 

تولدت مبارک مهرض

 

پنجشنبه 12 مرداد 1391

آرام جان بده، در آغوشم

پخته شده به دست پـــارمیث   

نگاهت که میکنم تصور میکنم انگشتانم را توی گلویت فشار میدهم

بلیز سفیدم سرخ میشود

چشمانت از کاسه بیرون میزنند

ناخن هایم را توی سیاهیشان غرق میکنم

تقلا میکنی

ردی از مو را دور دستانت میپیچم

و تو آرام جان میدهی

در پس نگاهم...

جمعه 6 مرداد 1391

کفایت کن.

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: تلخ، 


گاهی همین ک بدانی پشتت است کافیست


همین که بدانی کسی آنجاست که گه گاهی سرت را به پاهای کشیده اش تکیه دهی و آرام از هر دری بگویی

همین که بدانی کسی هست ک میتواند با یک کلام آرامت کند

گاهی یک دوست میتواند جای تمام دوست هایت را بگیرد

گاهی یک دوست برای تمام عمرت کافیست

 

و آن لحظه سخت ترین است که بدانی

تو برای او کافی نیستی...

سه شنبه 27 تیر 1391

جوجه کبابم آرزوست

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: ترش، 

حسنی آرام نشسته بود
در باز شد و یک جوجه با طمانینه وارد کوچه شد
از زیر چشم نگاهی به حسنی با کفش های دی سی و ادکلن کلوین کلینش کرد
سرش را بالا گرفت و با خود گفت
"من بیشتر از بازی با چنین آشغالی می ارزم"
و با پری پوش داده سوار ولوو فلفلی شد...

سه شنبه 20 تیر 1391

بی مرگی

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: تلخ، 

روی صندلی عقب بیوک درخت های خیابانمان را میشمردم

به 50 ک میرسید توی بن بستمان بودیم

 چشم هایم را میبستم

خودم را به سینه ی محکم پدر میچسباندم تا در آغوشم بگیرد

نفس هایم را شمرده میکردم تا گمان کند خوابم

 

دیروز روی تخت تاریک

تا 50 شمردم

چشم هایم را بستم

خودم را به مرگ زده بودم

 کاش کسی آنجا بود که در آغوشم میگرفت

شنبه 10 تیر 1391

48

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: تلخ، 

میان اعداد گم شده ام
بین قامت خمیده 4
درون شکم بزرگ 8
من میانشان دست و پا میزنم
و تو
نگاهم میکنی
انگار که نمی بینی

دوشنبه 29 خرداد 1391

دیپلمه ی ساده ای هستم،بیکار

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: تلخ، 

دست بالا حساب کنید یک دیپلمه ی ساده ام که حتی به درد کار منشی گری هم نمیخورد

یک دیپلمه ی ساده ام که روزی 10 بار نقشه ی فرارش از این شهر را دوره میکند

یک دیپلمه ی ساده که باز هم امسال تابستانش مانند سال های پیش بیرنگ تر از تصوراتش است

دختری هستم که 6 سال جای یک "تیزهوش واقعی" را توی سمپاد گرفته است تا همین دیپلم ساده اش را بگیرد

دیپلمه ساده ای هستم که گاهی فکر میکند از سر جگر جامعه افتاده است

دیپلمه ای که تنها آرزویش این است که دوستی بوستان پرواز را نشانش بدهد تا چندکی عکس بگیرد

آرزویش این است که در خانه را ببندد بدون آنکه چیزی بگوید و ساعت ها برای خودش توی ولیعصر راه برود

آرزویش این است که توی میدان انقلاب وقتی سیم هدفونش و مومبولش گره خورده اند سرش را پایین بیندازد و به خانم های چادری تنه بزند


دیپلمه ای که  هستم که به درد منشی گری که هیچ!

به درد آرزو هایش هم نمیخورد

شنبه 20 خرداد 1391

و السلام!

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: ترش، 

پسر های سرچهار راه زرنگی را در پرتاب گل از لای پنجره های نیمه باز توی ماشین های شاسی بلند میدانند

راننده ها روی پل نیایش فکر میکنند زرنگی در سبقت از راست ماشین هاست

خواننده های  ایرانی زرنگی را دزدیدن آهنگ های یک مشت از خدا بیخبر دیگر تلقی میکنند

فروشنده ی بوتیک های تندیس مطمئنند زرنگی در تعریف از قیافه و هیکل مشتری های پیرشان است

دختر های انترن تور کردن دکتر هارا زرنگی محض میدانند

مرد ها هم خیانت به زنانشان را

 

اما من معتقدم

زرنگی در تقلب کردن است

والسلام

شنبه 13 خرداد 1391

چرخ خیاطی

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: تلخ، 

دسته ی چوبی چرخ خیاطی توی دستان پینه بسته اش شل میشود

پنجره ها نگاهش میکنند

قیچی

پارچه

سوزن


هر روز نگاهش میکنند

هر روز این چرخ لعنتی در گوشش زمزمه میکند

از آه های که مادرش میگوید،از خیانت پدرش

پرز های قالی صبح به صبح توی چشمانش زل میزنند

سرزنشش میکنند به خاطر قدم هایی که نگذاشت،برای تغییر

سوراخ کلید فریاد میزند،از گناهش میگوید

از نگاهی که با بی تفاوتی از میانش میگذراند

پنجره ها نگاهش میکنند

چند وقتیست که لال شده اند،نا امیدند از گرم کردن این سرما


دسته چوبی چرخ خیاطی میان انگشتان خسته اش شل میشود

 انگشت دانه نگاهش میکند

دیوار

قیچی

ساعت


اما او

فقط تیغ را می نگرد

چهارشنبه 10 خرداد 1391

خودبیگانگی

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: شور، 

به کوچه ی خلوتمان نگاه میکنم...

به دماغ های از بیخ عمل شده

به لب های تمام پروتز

به ماشین های گرانی که با فشار پاشنه های 12 سانتی متری جلو میروند

به همسایه هایی که همدیگر را نمیشناسند

به آستر های سفید پرده ها

 

به کوچه ی خلوتمان نگاه میکنم

به حرمت های شکسته ی محل

به بی اعتنایی خانواده های همجوار به یکدیگر

به خستگی مردم محله مان

به جوانک هایی که مردانگی را را در صدای بلند ضبط ماشین جست و جو میکنند

 

نگاه میکنم که چگونه هر روز بیشتر پیله ی تنهایی را دور خود میتنیم

که چقدر با یکدیگر بیگانه ایم 

پنجشنبه 4 خرداد 1391

وجودم برای بودنت تقلا میکند

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: شیرین، 

کف این حمام لعنتی پر است از موهایی که برای زندگی تقلا میکنند

درست مانند تقلای یک قاشق غذا خوری وقتی توی ماست و خیار غرق میشود

مثل تقلای یک کودک که پشت بلند گوهای نمایشگاه کتاب مادرش را میخواهد

مثل تلاش بی سرانجام یک مقتول  برای زندگی روبروی یک قاتل زنجیره ای

 

کف این حمام لعنتی پر است از موهایی که در کمال نا امیدی روی آب میرقصند

مانند رقص یک گردنبند توی گرداب سینک آشپزخانه

مثل رقص یک بادبادک خراب پشت یک کودک سمج

مثل رقص هر کدام از ما با ساز ناکوک زندگی

 

کف حمام لعنتی پر از موهاییست که برای بودن توی دستانت تقلا میکنند،اما میدانند بر نمیگردی....

دوشنبه 1 خرداد 1391

هندوانه

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: شیرین، 

رک بگویم
اگر هندوانه نبود امیدی برای زندگی نداشتم...

نویسندگان

آمارِ خورنده ها

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :