تبلیغات
دست پخت های یک هیپوتالاموس - نکیر و منکر از خودمانند!

دست پخت های یک هیپوتالاموس

قـــُـل...قـــُـل...

جمعه 14 بهمن 1390

نکیر و منکر از خودمانند!

پخته شده به دست پـــارمیث   

امان از این قبر های دو طبقه!

شب اول قبرشان هم دست از سرمان بر نمیدارند این بغلی ها...

مثله این که بالایی تازه چال شده است

از این استرسی ها هم هست لامصب!

دو تا  تقه روی قبر زیری میزند

صدای اه زیری یه چن ساعت سکوتی هم را که از دست بازماندگان داشتیم میشکند...

"مرتیکه بی شرف تو روز روزونش گلی به سر من نزدی حالا سوالای شب اول قبرو میخوای؟"

زن و شوهر بودند!

این قطعه بالایی گمانم دکتری مهندسی چیزی بود گفت

 "نترس پیر مرد کاریت ندارن یه چن تا سوال میپرسن بلد بودی و نبودی باید چن سالیو تو جهنم بگذرونی..."

اما دست بردار نبود این تازه مدفون

زن گفت

"نسرین خدا بکشتت که این الدنگ رو این جا هم نصیب من کردی ...ایشالله جیز جیگر بزنه هر کی گفت قبرشو دو طبقه کنین"

خداروشکر قطعه زیریشان تصرف خانم* مرده بود و از دست پا کوبیدنای پیر زن عاصی نمیشد!

سرو صدا خوابیده بود

فکر میکنم این قبر دست راستی بدخواب شده است

دائم یا وول میخورد یا با استخوانش روی این بلوک مشترک میکشد

نمیخواستم این پیرمرد بغل را بد خواب کنم

آب به آب شده بود بنده ی خدا وگرنه یکی از آن فحش های پدر مادر دار نثار این دست راستی میکردم!

چشم هایم داشتند گرم میشدند

صدای پای آمدنشان خواب هممان را پراند!

تنها تفریحمان سال هاست که همین بود.

نکیر داد زد"منکر این جاست کدام گوری غیبت زد؟"

منکر مثل اینکه دست به یقه شده باشد گفت مرتیکه عملی اینجا هم دست بر نمیداری؟

سمت راستیم کمی من من کرد و مثکه منکر سریع ترتیبش را داد!

منکر از بالای سرم رد شد دستش را بالا برد و گفت کم پیدایی دختر!

کبکش از آن خروس ها میخواند!

حدس زدم خیلی تو حالو هوای خودش نباشد

ترجیح دادم جوابش را با یک لبخند کوتاه بدهم

وقتی زنده بودم هم با آدم های مست میانه ی خوبی نداشتم

میخواستند شروع کنند

گوش هایمان را تیز کرده بودیم

نکیر گفت خدات کی بوده؟

پیر مرد من من کوتاهی کرد و آرام جواب داد

رب العالمین و سماوات و الارض

نکیر به منکر یه نگاهی کرد و زد زیر خنده!

صدای خنده های زیر زیرکی همه ی زیر زمینیا میاومد

نکیر بلند گفت فارسی حرف بزن پیرمرد! ما از خودتونیم!

منکر یک ورق کاغذ با خودش آورده بود

بلند تر از معمول از رویش دست و پا شکسته خواند

"درباره این شخص كه برأى پشتیبانى شما بیرون آمده چه مى‏گویى؟"

پیر مرد کمی نگاهش کرد و بلند زد زیر گریه

منکر گفت آرام!آرام!چه خبرت است؟

نکیر گفت

"یا قمر بنی هاشم الان است که صاحبش سر برسد" و محکم توی سر خودش زد

منکر گفت

"حمال الدنگ چند هزار بار گفته ام بهشت زهرا که میآیی نخور از آن زهر ماری ها!"

نکیر دست و پایش را گم کرده بود

سرش را توی قبر من کرد و گفت آب سرد کن این جا کجاست؟

با دست نشانش دادم

منکر خیلی منطقی داشت با پیر مرد صحبت میکرد!

"گریه ندارد پدر جان !یک سوال جواب کوتاه بود تمام شد رفت!"

رضیه خانم با همان صدای چروکیده اش گفت

"آقا منکر ولش کن

بزار یکم گریه کنه

بزار جیگرم حال بیاد

کم خرجی نداد؟کم کتکم زد؟کم رفت پی الواتیش؟

از دماغش در بیار این شب اول قبری"

منکر بیشتر تو فکر این بود که قال قضیرو بکنه تا سرو کله ی خدا پیدا نشده

"مادر جان ببینن این حاج آقا اینجور داره زار میزنه خب مارو توبیخ میکنن!"

صدای گریه ی پیر مرد قطع نمیشد

نکیر با سرو کله ی خیس برگشت گفت

"این هنوز داره عر میزنه؟جون مادرت یه کاری بکن منکر!"

منکر یه نگاه خریدارونه به کفن پیرمرد انداخت

از اون جنسای اعلای کربلایی بود و با خاک تربت یه حالی به پارچش داده بودند

منکر در گوش پیرمرد زمزمه کرد

"یه لحظه پدر جون ساکت ببین میخوام چی بگم"

گریه ی پیر مرد برای چن لحظه قطع شد

منکر آروم تر از قبل در گوش پیرمرد گفت

"ببین حاجی بچه ها اون بالا خرج دارن تو این اوضاع احوال خراب دست و بالمون خالیه اگه پول چایی بچه هارو داری مام هواتو داریم"

نمیدونم تو قبر بغلی چی شد که صدای رضیه خانم از اون زیر در اومد

"خیر نبینین ایشالله این تو اون دنیام همش با کلاه و کلاه بازی سر همرو شیره میمالید دلم خوش بود تو این دنیا تقاص کاراشو میبینه"

نکیر گفت

"حاج خانم خیلی سر و صدا میکنی بزار به کارمون برسیم!"

منکر به یه جست پرید بالای سر من!

"بچه جون اگه جواب سوالای این حاجی رو بدی قول میدم تاثیر مثبتشو آخر کار ببینی!"

حاج و واج بر بر تو چشای منکر نگاه کردم

منکر صداشو اورد پایینو گفت

"لعنتی اون آستین بی صاب موندرو بزن بالا!آمارت سر جلسه امتحان بینش اسلامی دستمونه!"

یک دفعه همه چیز یادم اومد!

سر جلسه امتحان بینش بود

موقعی که آستینمو بالا زده بودم و داشتم از روی ساعدم تقلب مینوشتم ممتحن بالا سرم حاضر شد.دنیا به چشمم سیاه شد و سر از اینجا در اوردم!

یک دفعه به فکر آخرتم افتادم!این که اینجا هم با یه نموره تقلب شاید کفه ی سنگین گناهانم رو کمی سبک تر کنم

سری به علامت تایید تکان دادم و منکر خوشحال و خندان برجست بالا سر قبر حاجی و بلند بلند خواند

امام هارا از اول تا آخر بشمار و من به جای حاجی میخواندم

امام اول:...

نویسندگان

آمارِ خورنده ها

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :