تبلیغات
دست پخت های یک هیپوتالاموس - مطالب اردیبهشت 1391

دست پخت های یک هیپوتالاموس

قـــُـل...قـــُـل...

شنبه 23 اردیبهشت 1391

بهشت در کشوی مادران است

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: شیرین، 

از خانه که بیرون می رود پای میز لوازم آرایشش می نشینم
برایم فرقی ندارد کشوی دراور خودم پر است از این پودر های رنگ و وارنگ
برایم فرقی ندارد که قبلا تمام خوب هایشان را بر داشته ام
پای میز لوازم آرایشش می نشینم و تو ی آینه به خودم نگاه می کنم

خیلی ها می گویند شبیهش شده ام 
تو ی دلم قند آب می کنند

رژ لب قرمز را بر می دارم
محکم روی لبم می کشم

خیلی وقت ها مردم مدت ها با من به جایش حرف می زنند
صدایش را دوست دارم

سایه ی آبی اش دست نخورده است
فرچه را محکم توی پودر سفت آبی فشار می دهم
پشت چشم هایم را آبی می کنم

بچه که بودم برادرم دست راستش را بر می داشت
گریه می کردم
فکر می کردم دست راستش آشپزی  می کند
دلم می خواست دست راستش همیشه برای من باشد

در خط چشمش را باز می کنم
یک خط کلفت می کشم درست بالای چشمم
یاد این می افتم که خط چشم چند دقیقه بیش تر روی چشم هایش دوام ندارد
آن قدر می خندد که اشک هایش تمام این خط های سیاه را زیر چشم هایش جمع می کند

رژگونه بر می دارم
یاد وقت هایی می  افتم که عصبانی می شود
وقت هایی که صورتش قرمز می شود و چشم هایش پر می شود از نا امیدی
وقت هایی که دلت می خواهد چهار انگشت استخوانی اش را روی صورتت فرود بیاورد اما فقط نگاهت می کند
رژگونه را سر جایش می گذارم

در آینه نگاه می کنم
خنده ام می گیرد
مثل همیشه در کشو را می بندم
شیر آب را باز می کنم
و همه چیز مانند روز اول...
و من باز منتظر می مانم تاصدای کفش های همیشه بلندش و توصیه های همیشگی اش بیاید که روی صندلی قهوه ای میز توالتش بنشینم

شنبه 16 اردیبهشت 1391

سوءتفاهم عاطفی

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: تلخ، 


تمام ترسی که مرا به زانو در میاورد
تمام آتشی که به روز هایم کشیدی
همه روزهایی که برایت از پس هم گذراندم
تک تک خاطرات زیادی خوبمان را
تمامشان را سر میکشم
میگذارم اسید معده ام ترتیبشان را بدهد
شک ندارم این آنزیم ها از آن اتانول لعنتی قویتر است
از بیخ و بن نابود میکند
آن چه را از تو برای خودم ساخته بودم

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391


از لاته تا کامروایی

پخته شده به دست پـــارمیث   با طعم: شور، 

غصه ندارد که،

صبح به صبح پاکت سیگارت را توی جیب شلوار مخمل کبریتیت بگذار.

کتاب بوکسفکیت را بگیر توی دستانت.

چند تار موی باقی مانده ات را اتو بکش و کلاه شاپوی رنگ و رو رفته ات را روی سرت مرتب کن.

پایت را بگذار در یکی از این ویترین های مشرف به ولیعصر
و یک فنجان لاته سفارش بده که میز جلویت خالی نباشد.

چند هفته ای هم توی یکی از این جوامع حمایت از کودکان کار میوز به گوش، اظهار تاسف کن.



تبریک میگویم،

تو یک روشن فکری.

نویسندگان

آمارِ خورنده ها

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :